علي الجلابي الهجويري الغزنوي
32
كشف المحجوب ( فارسى )
نبود كى خلقش از ان او دانند و او از ان او نباشد و خنك آنكسى كى خلقش از ان او دانند و او از ان او بود و * عزيزتر آنك خلق او را نه از ان حقّ دانند و او از ان حقّ بود مثل آنك خلقش از ان او دانند و او نه از آن او باشد چون يكى بود كه دعوى طبيبى كند و بيماران را علاج كند و چون خود بيمار شود طبيب * ديكرش بايد و مثل آنك خلقش از ان حقّ دانند و او از ان حقّ باشد چون يكى بود كه دعوى طبيبى كند و بيماران را علاج كند و چون خود بيمار شود داروى خود نيز داند كردن و مثل آنك خلقش نه از ان حقّ دانند و او از ان حقّ بود چون يكى * بود كه طبيب باشد و خلق را بدان علم نه و وى از مشغولى خلق فارغ و خود را به غذاهاء موافق و شربتهاء * نيكو و مفرحهاء سازكار و هواهاى معتدل نيكو مىدارد تا بيمار نكردد و چشم خلق * از جملهء احوال او فرودوخته باشد و بعضى از متاخّران كفتهاند الفقر عدم بلاء وجود و عبارت ازين قول منقطع است ازيراك معدوم شىء نباشد و عبارت جز از شىء نتوان كرد پس اينجا چنين صورت بود كى فقر هيچچيز نبود و عبارات و اجتماع جمله اولياى خداى تعالى بر اصلى نباشد كى اندر عين خود فانى و معدوم باشد و اينجا ازين عبارات نى عدم عين خواهند كى عدم آفت خواهند از عين و كلّ اوصاف آدمى آفت بود و چون آفت نفى شود آن فناء صفت باشد و فناء صفت آلت رسيدن و نارسيدن از پيش ايشان بركيرد كه * مر ايشان